خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
37
أخلاق الأشراف ( فارسى )
شوند و آن را بر عجز او حمل كنند ، امّا اين خلق متضمّن فوايد است ؛ او را در مصالح معاش مدخل تمام باشد . دليل بر صحّت اين قول آنكه تا شخص در كودكى تحمّل بار غلامبارگان و اوباش نكرده باشد و در آن ، حلم و وقار را كار نفرموده ، اكنون در مجالس و محافل اكابر سيلى و مالش بسيار نمىخورد : انگشت در . . ونش نمىكنند ، ريشش برنمىكنند ، در حوضش نمىاندازند ، دشنامهاى فاحش بر . . زن و خواهرش نمىشمارند . . . » بنابراين ، حلم ، يعنى بىغيرتى و بىحميّتى ، و به هر ننگ و پستى تن در دادن . همين امروز كه ما در جهان به اصطلاح متمدّن زندگانى مىكنيم و بسيارى از مردم روى زمين به آزادى و سرافرازى بزرگترين مقامات سياسى و اقتصادى و فرهنگى را مىتوانند مؤاخذه كنند و يا به پشت ميز محاكمه بكشانند در عمل سرنوشت برخى كشورها و مردم بىپناه و ستمديدهاش در دست كسانى افتاده كه به تعبير عبيد خ . . . مىجنبانند و دلقكى مىكنند و با اين هنر كسب مقام مىكنند و خود وزارت و سفارت مىبخشند . اين راه و رسم ادامهء همان اصولى است كه در عصر عبيد مرسوم بوده است . در آن محيط كه بسيارى از خاتونان - به شهادت تاريخ - صلاى عام در مىدادند كسانى كه پاىبند اخلاق منسوخ گذشته مانده بودند در برابر اين فساد طبعا از كوره در مىرفتند يعنى « غضب بر مزاج آنها مستولى شده ديوانه مىگشتند و قتل و ضرب زن و بچّه و مثله گردانيدن حواشى و خدم روا مىداشتند ، شب و روز غمناك مىبودند كه مبادا طاعنى در خانه و اتباع ايشان طعنه زند » . امّا كسانى كه « وجودشان به زينت حلم و وقار مزّين بود اگر هزار بار مجموع اتباع او را در برابر او . . . ن مىدريدند سر مويى غبار بر خاطر مبارك ايشان نمىنشست . » نتيجهء اين حلم آن بود كه تا « زنده بود مرفّه و آسوده روزگار بسر مىبرد ، او از اهل و اتباع خشنود ، و ايشان از او فارغ و ايمن ، و اگر وقتى تهمتى به او مىزدند بدان التفات نكرده مىگفت : گر سگى بانگى زند در بام كهدان غم مخور ! » * * * در باب هفتم ، از حياء وفا ، صدق ، رحمت و شفقت سخن مىگويد . « حيا ، انحصار نفس باشد تا از فعل قبيح كه موجب مذمّت باشد احتراز نمايند ؛ و وفا ، التزام طريق مواساة باشد و از چيزى كه به دو رسيده از ديگرى ، به مكافات آن قيام